تبليغاتX
پیام وصل
   
  پیام وصل
اندیشه هایمان ،دغدغه هایمان ، رفاقتهایمان
آخرین مطالب
ای ساربان آهسته ران ...
ارزش واقعی انسان به چیست ؟
آیا همه چیز در قرآن هست؟
علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا
ساختن دنیا!!!؟
فاطمه
فراز پايانی زندگاني حضرت فاطمه (س) از بيان دكتر علی شريعتي
اینترنت و تاثیر آن بر ما
گفتگو
قدرت و دموکراسی
خوش به حال روزگار
بدون شرح!!!!!
مفهوم موفقیت چیست؟
ايا انسان پيروز خواهد شد؟(قسمت دوم)
فرهادی؛ اسکار و سیاست
درس استاد به شاگرد
آیا انسان پیروز خواهد شد؟
فکر کنید!!
تمام هستی
"تکنیک های فرزندپروری": قسمت هشتم (تاکتیک آگاهی 1)
خطبه صد و پنجاهم نهج البلاغه
نصیحت
گفتگو
بخشی از نامۀ مرحوم استاد صفایی به فرزندش:
مربی بزرگ هستی
 
آرشیو مطالب
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
 
پیوندهای روزانه
امام صدر نیوز
مرحوم استاد علی صفایی
آرشیو پیوندهای روزانه
 
پیوندها
یاران صدر
کویریات
وبلاگ آتشیز
ذره صفت
رها
می نویسم تا...
نامه هایی به خدا
صاحب لحظه هاي تنهايي
سبکباران
کلمات عاشقانه خداوند
سیر بی سلوک
نیستی
یاس شکسته
چرک نوشته های یک بچه آخوند
بازدید
آن روزها (مادر)
 
ای ساربان آهسته ران ...

رهایی و وصل (محمد سعید نقاشیان)

کاروان زندگی در حال حرکت است و به پیش می تازد و اصلا عنایتی به من و تویی که گاهی می رویم و گاهی جا می مانیم و گاه می افتیم و گاه می خیزیم ندارد. همچنان به پیش می رود.

 چند وقت پیش به این فکر می کردم که چه حال عجیبی است که به سن و سالی برسی که ببینی خیلی از همسفرهایت پر کشیده اند و رفته اند و آهسته آهسته نوبت تو دارد می رسد. حسی مخلوط از ترس و تنهایی و امیدی به کرامت حضرت حق که تو و همسفرانت را دستگیر باشد در این مسیر پر خطر...

تصور کنید پنجاه سال دیگر را....

اگر واقع بینانه بخواهیم بنگریم خیلی از ماها دیگر در این دنیا نیستیم یا اگر باشیم منی که الان حدود 30 سال دارم در آن زمان یک پیرمرد 80 ساله هستم که روی سکوی پرش منتظر عبور است از مرز دنیاها و ...

نمی دانم چرا امشب این چیزها به فکرم رفت و آمد می کند اما یک دلیلش این موسیقی زیبا و قدیمی است که برای تو هم می گذارم تا بشنوی. گوش کن همسفر تا بهتر هم را بفهمیم.

اینجا کلیک کنید آهنگ ای ساربان (مهرداد کاظمی)

ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود / وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او سرگشته و رنجور از او / گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون / پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان / کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان /  دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم / چون مجمری پرآتشم کز سر دُخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او / در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین / کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم /  وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل / وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من / گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا / طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود.

سعدی

امشب این حرفها بهانه ای بود برای گپی دوستانه. شب اول ماه رجب است و آغاز مِی نوشی عاشقان. در لحظات شیرین عاشقیتان به یاد همه دوستان باشید. خداوند ما را از جمله کسانی قرار دهد که در این شبها از لابلای غوغای این شهر پر کرشمه و شلوغ ندای "اَین الرجبیون" را شنیدند و پاسخ لبیک گفتند.

یا علی

عکس مربوط به تابلو رهایی و وصل (محمد سعید نقاشیان) می باشد.

مهدی | 1:53 - چهارشنبه سوم خرداد 1391
+
 
ارزش واقعی انسان به چیست ؟

کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است. امّا کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست.

عدّه‌‌‌ای از جامعه‌‌‌شناسان برتر دنیا در «دانمارک» جمع شده بودند تا درباره موضوع مهمّی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: ارزش واقعی انسان به چیست؟

برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصّی داریم؛ مثلاً معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیّت آن است. معیار ارزش پول، پشتوانة آن است. امّا معیار ارزش انسان‌‌‌ها در چیست؟

هر کدام از جامعه شناس‌‌‌ها صحبت‌‌‌هایی داشتند و معیارهای خاصّی را ارائه دادند.

وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌‌‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌‌‌ورزد.

کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است.

کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است.

امّا کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازة خداست.

علّامه گفت: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناس‌‌‌هایی که صحبت‌‌‌های مرا شنیدند برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

وقتی تشویق آنها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود. بلکه از شخصی به نام علی(ع) است. آن حضرت در «نهج البلاغه» می‌‌‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ؛ ارزش هر انسانی به اندازة چیزی است که دوست می‌‌‌دارد.»

وقتی این کلام را گفتم دوباره به نشانة احترام به وجود مقدّس امیرالمؤمنین علی(ع) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.

علّامه در ادامه گفت: عشق حلال به این است که انسان (مثلاً) عاشق 50 میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: آی!!! پنجاه میلیونی!!!. چقدر بدش می‌‌‌آید؟ در واقع می‌‌‌فهمد که این حرف توهین در حقّ اوست. حالا که تکلیف عشق حلال امّا دنیوی معلوم شد، ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد چقدر پست و بی‌‌‌ ارزش است!

اینجاست که ارزش ثار الله معلوم می‌‌‌شود. ثار الله اضافة تشریفی است. خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش گذاری است و ارزش آن به اندازة خدای متعال است.

به نقل از سایت شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری خبری شیعه)

مهدی | 0:45 - سه شنبه دوم خرداد 1391
+
 
آیا همه چیز در قرآن هست؟

 

به نام خدا- یکی از مباحث مهمی که در کلام مطرح است و البته جزء شبهات و حداقل سوالات مهم در حوزه اندیشه دینی است، توجه به مسئله برد احکام و منابع دینی ( و در راس آن قران ) در حل مسایل بشر است. اینکه قران ادعای ( تبیان لکل شیئ ) دارد، اینکه میخوانیم : " ولارطب و لا یابس الا فی کتاب مبین "  که در ظاهر به این معناست که قران کتابی کامل و مشتمل برای تمام نیازهای انسان است و یا بیان این مهم که اسلام برای همه چیز و همه حوزه ها حرف و راهکار دارد، به ظاهر ثقیل و مبهم است. واقعا ایا قران در همه زمینه ها حرف دارد؟ حال اینکه میبینیم از قوانین نیوتن و اصول خوشنویسی و آخرین شیوه های جراحی قلب و قوانین عدد اول در ریاضی و مبانی علم کامپیوتر وروش درمان اسکیزوفرنی و میلیونها قانون و مسئله دیگر در حیطه های مختلف علوم، هیچ اثری در قران و روایات نیست.آیا واقعا همه این موارد از قران قابل برداشت است و ما به آن نرسیده ایم؟یا اینکه "کتاب مبین" چیزی غیر قران است(چنانکه بعضی گفته اند) و یا اصلا صورت مسئله چیز دیگریست و اینکه همه چیز در قران یا اسلام هست را باید به گونه ای دیگر تعبیر کرد؟

هاشم | 23:0 - جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
+
 
علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میكنند و اظهار میكنند كه هر چه دارند از كراماتی ست كه بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :

«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (10 الی 21 مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با 25 و یا 35 درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد . عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید . سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی .

گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟

معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار )

نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

به نقل از سایت شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری خبری شیعه)

مهدی | 13:0 - شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
+
 
ساختن دنیا!!!؟

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد ، جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.


-"
بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."



رها | 12:48 - دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
+
 
فاطمه

بخشى از خطبه زهرا (س)

حضـرت زهـرا(س) در آن سخنزانـى معروفـش در مسجـد فـرمـود:

خـداونـد ایمـان را بـراى تطهیـر شمـا از شـرك قـرار داد،

و نماز را براى پاك شدن شما از تكبر،

و زكـات را بـراى پـاك كـردن جـان و افزونـى رزقتان،

و روزه را براى تثبیت اخلاص،

و حج را براى قوت بخشیدن دین ،

و عدل را براى پیراستن دلها،

و اطاعت ما را براى نظم یافتن ملت،

و امـامت مـا را بـراى در امـان مـانـدن از تفرقه،

و جهاد را براى عزت اسلام،

و صبر را براى كمك در استحقاق مزد،

و امـر به معروف را بـراى مصلحت و منـافع همگـانـى ،

و نیكـى كـردن به پـدر و مـادر را سپـر نگهدارى از خشـم ،

و صله ارحام را وسیله ازدیاد نفرات،

و قصاص را وسیله حفظ خون ها،

و وفـاى به نذر را بـراى در معرض مغفـرت قـرار گـرفتـن ،

و به انـدازه دادن تـرازو و پیمـانه را بـراى تغییـر خـوى كـم فـروشـى،

و نهى از شـرابخـوارى را بـراى پـاكیزگـى از پلیـدى ،

و دورى از تهمت را بـراى محفـوظ مـاندن از لعنت،

و تـرك سـرقت را بـراى الزام به پـاكـدامنى ،

و شـرك را حـرام كـرد بـراى اخلاص به پـروردگـارى او ،

بنابـرایـن ، از خـدا آن گـونه كه شایسته است بتـرسید و نمیرید، مگر آن كه مسلمان باشید،

و خـدارا در آنچه به آن امر كرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت كنید،

زیرا كه "از بندگانـش ، فقط آگاهان، از خـدا مـى ترسند."( سـوره فاطر آیه28 )  (احتجاج طبرسى ، ص 99، چاپ سعید.)


اسد | 13:45 - یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391
+
 
فراز پايانی زندگاني حضرت فاطمه (س) از بيان دكتر علی شريعتي
بسم الله الرحمن الرحیم



فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است امروز سوم جماد‌ي‌الثانی است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر . كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه‌ی وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علی بايد در دنيا بماند. سی سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وی خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - ای كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامه‌های نويی را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويی از عزای پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي‌رود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظه‌ای گذشت و لحظاتی ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلك‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روی محبوبش ـ كه در انتظار او بود‌ ـ گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند. با كودكانش. از علی خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسی نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علی چنين كرد. اما كسی نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟ در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجای بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سكوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد. و علی كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي‌پيغمبر، بي‌فاطمه. همچون كوهی از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعت‌ها است. شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه‌ی درد او را گوش مي‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سكوت كرده‌اند، قبر‌های بيدار و خانه‌های خفته مي‌شنوند. نسيم نيمه شب كلماتی را كه به سختی از جان علی برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد: ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام ای رسول خدا“. ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ ای رسول خدا ـ شكيبايی من كاست و چالاكی من به ضعف گراييد. اما، در پی سهمگينی فراق تو و سختی مصيبت تو، مرا اكنون جای شكيب هست. “من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه كه خدا خانه‌ای را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند. هم‌اكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اين كه از عهد تو ديری نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است. بر هر دوی شما سلام. سلام وداع كنننده‌ای كه نه خشمگين است، نه ملول. لحظه‌ای سكوت نمود، خستگی يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويی با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مي‌شد ـ قطعه‌ای از هستي‌اش را از دست داده است. درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويی ديوی است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمی انتظار او را مي‌كشد. و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليت‌هايی كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگينی كه بر آن پيمان بسته است؟ درد چندان سهمگين است كه روح توانای او را بيچاره كرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟ احساس مي‌كند كه از هر دو كار عاجز است، نمي‌داند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح مي‌دهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعده‌ای كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”. آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو كرد، با حالتی كه در احساس نمي‌گنجيد، گويی مي‌خواست به او بگويد كه اين “وديعه‌ی عزيز”ی را كه به من سپرده‌اي، اكنون به سوی تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد. فاطمه اين‌چنين زيست و اين‌چنين مرد و پس از مرگش زندگی ديگری را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه‌ ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله‌ای از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه‌ قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ايمان‌های شگفت زنان و مردانی كه در طول تاريخ اسلام برای آزادی و عدالت مي‌جنگيدند، در توالی قرون، پرورش مي‌يافت و در زير تازيانه‌های بي‌رحم و خونين خلافت‌های جور و حكومت‌های بيداد و غصب، رشد مي‌يافت و همه‌ دل‌های مجروح را لبريز مي‌ساخت. اين است كه همه جا در تاريخ ملت‌های مسلمان و توده‌های محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است. از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيمای او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عميق و شگفت انسانی خويش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه‌ی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود. مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش. مظهر يك “همسر” در برابر شويش. مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش. مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش. وی خود يك “امام” است، يعنی يك نمونه‌ی مثالي، يك تيپ ايده‌آل برای زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” برای هر زنی كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ی مدامش در دو جبهه‌ی خارجی و داخلي، در خانه‌ی پدرش، خانه‌ی همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد. نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همه جلوه‌های خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه برای من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علی است. او در كنار علی تنها يك همسر نبود، كه علی پس از او همسرانی ديگر نيز داشت. علی در او به ديده يك دوست، يك آشنای دردها و آرمان‌های بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش. اين است كه علی هم او را به گونه‌ ديگری مي‌نگرد و هم فرزندان او را. پس از فاطمه، علی همسرانی مي‌گيرد و از آنان فرزندانی مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ی ديگر مي‌بيند. از همه‌ی دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد. نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزی در مجلسی با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مريم را بيان كرده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌های اعجاز‌گر كرده‌اند. اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌های همه در طول اين قرن‌های بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسی است”. و من خواستم با چنين شيوه‌ای از فاطمه بگويم. باز درماندم: خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ی بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علی است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است.

طوبی | 23:59 - پنجشنبه هفدهم فروردین 1391
+
 
اینترنت و تاثیر آن بر ما

عنوان مطلب خیلی کلی و دهان پر کن است. اما علت نوشتن این مطلب موضوعاتی بود که امروز به ذهنم رسید.

چند وقت پیش یکی از سخنرانی داوکینز (زیست شناس انگلیسی) را که گوش می کردم موضوع جالبی را مطرح کرد . او می گفت که در دوره جدید حافظه انسان در حال تکامل از شکل شبکه عصبی (مغز) به ترکیبی از شبکه های عصبی و شبکه های کامپیوتری است. به طوری که امروزه ما تمامی اطلاعات خود را در حافظه ذخیره نمی کنیم. بلکه بیشتر اطلاعات مان در شبکه اینترنت است و برای رسیدن به آن کافی است که راه رسیدن به آن را به حافظه بسپاریم.

به عنوان مثال خود من بیشتر اطلاعاتم را از ویکی پدیا می گیرم و بعد از یادگیری نیز سعی در حفظ آن در حافظه نمی کنم. تنها سعی می کنم "کلمه کلیدی" که من را به آن موضوع می رساند به خاطر بسپارم.

اما موضوعی که امروز به ذهنم رسید این بود که یکی از عواملی که باعث  تعامل انسانها و دور هم نشستن وصحبت آنها با همدیگر می شود همین تبادل اطلاعات است. اما امروزه به خاطر اینترنت این عامل از بین رفته است. به طوری که من به عنوان مثال به جای اینکه اطلاعاتم را از دوستان و اقوام و آنهم به طور ناقص و یا گاه اشتباه بگیرم سعی می کنم در اینترنت و به طور مستند بدست بیاورم.

شاید تنها دلیل ارتباطی امروز ما نیاز های عاطفی و جسمی ما باشد که آنهم از اجداد ما و در سیر تکامل به ارث رسیده است و نه نیاز به تبادل اطلاعات!

نظر شما چیست؟

حامد | 14:36 - شنبه دوازدهم فروردین 1391
+
 
گفتگو
این مطلب را به دلیل آنکه طولانی بود و در قسمت نظرات نمی گنجید با اجازه دوستان به عنوان یک پست گذاشتم توضیح اینکه این مطلب در ادامه بحث دوستم رضا در قسمت نظرات موضوع " قدرت و دموکراسی" آمده است

سلام

این بحثی که از کتاب استاد مطرح کردید و در آن به تفاوت قدرت و عزت پرداختید بحثی است که از منظر دین به مقوله قدرت می نگرد و در نگاهی آرمانی ، عزت را در جایگاهی  برتر از قدرت می نشاند . اما بحثی که بنده مطرح نمودم از نگاه علوم سیاسی و جامعه شناختی به مقوله قدرت می نگرد این دو علم که در زمره علوم انسانی قرار می گیرند علومی سکولارند یعنی آنها هیچگاه از نگاه دینی به جامعه نمی نگرند و حوزه خود را از دین جدا کرده اند . در نگاه دینی به تمامی حوزه های جامعه بصورت آرمانی نگریسته می شود مثلا در حوزه سیاست عزت به قدرت ترجیح داده می شود و به آن توصیه می شود.اما علوم سیاسی به واقعیات ملموس جامعه و تاریخ می نگرد و آن را بررسی می کند مثلا وبر در بررسی تاریخی خود سه منبع برای قدرت معرفی کرده است در اینجا وبر به داوری ارزشی ننشسته و نگفته مثلا عزت از قدرت برتر است او فقط واقعیات تاریخی جوامع را برسی علمی نموده است اگر ارزش گزاری در این بررسی علمی صورت بگیرد ارزش علمی تحقیق زیر سوال می رود( مراجعه شود به مقاله دانش و ارزش از دکتر سروش )اما در ادبیات دینی ما همیشه مواجه با ارزش گزاری بدون بررسی علمی ( متکی به وحی ) هستیم و همیشه نوع آرمانی موضوعات  سیاسی،اجتماعی، اقتصادی و نظامی مطرح است .

مثلا در حوزه اقتصاد به انسانها توصیه می شود از روی اختیار زکات و خمس خود را بدهند اما مکانیسمی که از روی اجبار به جمع آوری مالیات بپردازد وجود ندارد و حتی این امر تقبیح می شود . انسانها باید برای رشد یافتن مقداری از مال خویش را از روی اختیار به دولت اسلامی بدهند اما در دولتهای مدرن انسانها را مجبور به این امر می کنند . به انسانها توصیه می شود اگر وامی به کسی می دهند سود انرا مطالبه نکنند و این سود حرام است اما همه می دانیم این مساله از اقتصاد مدرن غیر قابل حذف است .

یا در حوزه نظامی به انسانها توصیه می شود در مقابل دشمن با اختیار خویش به جهاد بپردازند اما در جوامع مدرن کسی برای جهاد اقدامی نخواهد کرد پس دولتها ناچارند ارتشهای حرفه ای تشکیل دهند و در هنگام نبرد انسانها مجبور به جنگ با دشمن هستند.

این نگاه دین به جامعه ( جامعه ای متشکل از مومنان و متقیان ) نگاهی ارمانی است و قابلیت اجرا در مدینه فاضله یا آرمانشهری که تمامی اندیشمندان و فلاسفه آرزوی محقق شدن آنرا داشته اند و برای آن نظریه پردازی نیز نموده اند دارد.

اما علوم انسانی واقعیتهای تاریخی را بررسی علمی نموده و  به این تنیجه رسیده که بطور مثال دموکراسی که انتقادهای بسیاری به آن شده بهترین نوع حکومت است.

حال در نوبت بعدی به مبحث دموکراسی خواهم پرداخت.

سعید | 8:24 - چهارشنبه نهم فروردین 1391
+
 
قدرت و دموکراسی

چند ماه قبل در مشهد صحبتهایی بین جمعی از دوستان و یکی از اساتید محترم درگرفت که در میان آنها مفاهیمی چون حکومت(دولت) ، قدرت ،دموکراسی و.... مطرح می شد و من می خواهم به دو مفهوم قدرت و دموکراسی بپردازم . منابعی که به آنها رجوع کرده ام کتابهای درسی جامعه شناسی است و با جرح و تعدیل و خلاصه نمودن خدمت دوستان تقدیم میکنم تا باب بحث باز شود.

حکومت از آن کیست؟ قدرت باید در دست چه کسانی باشد ؟ چه قوانین و مکانیزمهایی باید وجود داشته باشد تا افرادی مانند هیتلر و موسیلینی یا استالین به قدرت نرسند ؟ ( شاید این انسانها از ابتدا خبیث نبوده اند و قدرت آنها را خبیث کرده بود) بهتر است فیلسوفان مورد نظر افلاطون حاکم باشند( افلاطون معتقد بود که تعدادی حقایق مطلق وجود دارد که انسانها باید تلاش کنند به آنها دست یابند و اینکه جامعه کاملی که از به کار بستن این گونه حقایق ناشی می شود تنها در جایی می تواند وجود داشته باشد که قدرت در دست پادشاهان فیلسوفی باشد که این حقایق را درک می کنند) یا قدرت باید در دست شهریار ماکیاول یا لیوتان هابز باشد.

 ابتدا بهتر است از قدرت مفهومی به دست دهیم و آنرا تعریف نماییم.از قدرت تعریفی که مورد توافق همگان باشد وجود ندارد. اما برتراند راسل می گوید:" قدرت تواید نتایج مورد نظر است." و ماکس وبر اینگونه قدرت را تعریف می کند :" قدرت عبارت است از احتمال اینکه یک کنشگر در یک رابطه اجتماعی در موقعیتی باشد که اراده خود را به رغم مقاومت دیگران اعمال کند". وبر در نوشته هایش اساسآ مفهوم سلطه را بیشتر به کار برده و آن را اینگونه تعریف  می کند:"احتمال اینکه یک دستور با محتوای ویژه معینی توسط گروه معینی از افراد اطاعت خواهد شد." اقتدار گاهی مشروع است و گاهی نا مشروع . اقتدار مشروع یا قانونی زمانی وجود دارد که اعمال قدرت به منزله یک حق توسط کسانی که قدرت نسبت به آنها اعمال می گردد پذیرفته می شود یا توجیه می گردد. وبر برای اقتدار مشروع سه منبع آرمانی ارائه کرده است .
ادامه مطلب
سعید | 20:48 - چهارشنبه دوم فروردین 1391
+
 
خوش به حال روزگار

یا مقلب القلوب و الابصار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


طوبی | 18:55 - سه شنبه یکم فروردین 1391
+
 
بدون شرح!!!!!

طوبی | 15:28 - شنبه بیست و هفتم اسفند 1390
+
 
مفهوم موفقیت چیست؟


                      

 یکی از دوستان که از سفر شرق آسیا  بازگشته بود تعریف می کرد  در مهد کودک های ژاپن مسابقه ای تحت عنوان صندلی بازی برگزار می شود در این مسابقه 9 صندلی قرار داده می شود و به 10 کودک می گویند در صورتی برنده مسابقه می شوند که بعد از اتمام صدای موسیقی هر 10 نفر روی صندلی نشسته باشند به همین دلیل بچه ها تلاش می کنند در کنار هم بنشینند و حتی با در آغوش گرفتن یکدیگر برای همه جایی باز کنند.به این ترتیب کار گروهی را فرا می گیرند.


در مهد های ایران هم بازی صندلی بازی اجرا می شود اما تفاوت آن در این است که به 10 کودک می گویند کسی در مسابقه پیروز می شود که بعد از اتمام صدای موسیقی روی صندلی نشسته باشد (معنای ضمنی آن اینست که آن بی عرضه ای که پس از اتمام موسیقی جایی برای نشستن پیدا نکرده باشد بازنده است) تصورش را می توانید بکنید بچه ها برای پیروز شدن چه تلاشی می کنند . اما فکرش را هم نمی کنید که چه مفهوم مخربی را به آنها آموزش می دهیم اینکه به فکر خودت باش جایگاه خودت را حفظ کن و اصلا به دیگران کاری نداشته باش که چه می کنند.

این نوشته در پی انکار روحیه فداکاری و ایثار در بین ایرانیان نیست اما به فرهنگ عامی که در جامعه درحال انتشار است اشاره دارد که زنگهای خطر را به صدا در آورده است.

- سوار اتوبوس که می شویم (شما نه دوست عزیز اصلا خود من) احساس می کنم حالا که سوار خر(ببخشید درازگوش) مراد شدم  اصلا مهم نیست که دیگرانی که در سرما و گرما کنار خیابان ایستاده اند چه احساسی دارند فقط سر جای خودم می ایستم و انگار صدای هیچ کس را نمی شنوم.

- صدقه می دهم نه برای کمک به اقشار آسیب پذیر و هم میهنانم بلکه برای دفع بلا از سر خودم و برای اینکه چشم نخورم صدقه می دهم.

- در اداره ای مشغول به کار می شوم برای اینکه جایگاه مناسبی به دست بیارم بجای اینکه تلاش کنم کار سازمان بهتر و با کیفیت تر انجام شود بیشتر وقتم را صرف تخریب سایر همکارانم می کنم.

- کسی که به مقام و رتبه ای می رسد به جای اینکه خوشحال باشم از این ناراحتم که  جای او نیستم و برای بی ارزش کردن زحمت هایش هر کاری می کنم.

- به فکر موفقیت خودم هستم به هر قیمتی اصلا اهمیتی ندارد پایم را بر شانه های چه کسی می گذارم. فقط بالا, بالا و بالاتر را می بینیم و دیگر هیچ.

دنیا بزرگ است و لطف و محبت خداوند بی انتها . توانایی خداوند را با ضعف های خودمان و نگاه کوچکمان نسنجیم .خداوند اگر همه دنیا را به کسی ببخشد باز هم چیزی از دریای بیکران نعمت هایش برای ما کم نخواهد شد
مهدی | 2:0 - پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390
+
 
ايا انسان پيروز خواهد شد؟(قسمت دوم)

اغلب دگرگونيهاي جوامع تا کنون فاجعه بار و خشونت آميز  بوده است . در بيشتر جوامع رهبران و پيروان هر دو از اينکه بطور ارادي وآرام به وسيله پيش بيني دگرگونيهاي ضروري خويشتن رابا اوضاع واحوال تازه منطبق سازندنا توان بوده اند وبه اين تمايل داشته اند که همچنان به انچه گاهي به زبان شاعرانه"انجام رسالت خود" مي نامند ادامه دهند و بکوشند الگوي اساسي زندگي اجتماعي را فقط با تغييرات واصلاحات کوچک مداومت بخشند.چنين جوامعي حتي پس از بروز وضعي که به طور کامل و بارز با سراسرساختار  اجتماعي آنها متناقض بوده است کماکان کور کورانه به شيوه هاي پيشين زندگي ادامه داده اند تا هنگامي که اختيار از دستشان خارج شده است.پس از ان يا به دست ملتهاي ديگر تسخير  و نابود شده اند يابه علت عجز از چيرگي برمشکلات زندگي  به راههاي مالوف به مرگ تدريجي گرفتار آمده اند
علت ناتواني  بسياري از فرهنگها از پيش بيني تغييرات لازم و ضروري براي دگرگونيهاي بنيادي در جوامع يکي منافع  مادي گروههاي حاکم،  وبرگزيدگان و خواص برخوردار از امتياز بوده که بيشترين فايده  را از نظم موجود برده اند ولي علت مهم ديگر در عامل رواني نهفته است وان اين است که با مسلم فرض کردن صحت شيوه هاي زندگي و رساندن آن به درجه خدائی ،رهبران و پيروان انها هردو شديدا به مفاهيم وارزشهاي خويش بستگي وتعهد پيدا ميکنند واز هر مفهومي که حتي کوچکترين تفاوتي داشته باشد به شدت بر اشفته ميشوند وان را ستيزه جويانه و شيطاني وجنون اميز  تلقي ميکنند وحمله اي ميدانندبه تفکر عادي ودرست خويشتن.ظاهرا در هر جامعه ،  ادمي شيوه زندگي وطرز تفکر خويش را که محصول  فرهنگ اوست به درجه مطلق  بالا مي برد وحاضر است بميرد اما زير بار تغيير نرود  زيرا تغيير در نظرش مساوي با مرگ است. بدينسان  مي بينيم تاريخ گورستان فرهنگهاي بزرگي است که از ابرار واکنش  سنجيده ومعقول واختياري در برابر مسائل عاجز بوده اند و به اين سبب به  عاقبتي  فاجعه  اميز مبتلا شده اند
 ولي دگرگوني خالي از خشونت و مبتني بر دور انديشي نيز در تاريخ روي داده است مانند رهانيدن طبقه کارگر از مرحله بهره کشي بيرحمانه وارتقاء ان به پايه شريکي صاحب نفوذ در جامعه صنعتي غرب يا امادگي حکومت کارگري انگلستان براي اعطاي استقلال به هندوستان پيش از انکه به زور مجبور به انجام اين امر شود. ليکن تا کنون چنين چاره يابي هايي مبتني بر دور انديشي استثنائي بوده  وبه صورت قاعده در نيامده است وما ميبينيم که ارامش مذهبي پس از جنگهاي سي ساله( 1618 تا1648 )ميان کاتوليکها وپروتستانها در اروپا حاکم شد ودر جنگهاي جهاني اول ودوم جهاني بعد از کشتار بيهوده وبي حاصل ميليونها زن ومرد از دو طرف ومدتي دراز پس از اينکه نتيجه نهايي جنگ روشن بود صلح حکمفرما شد.ايا به نفع بشر نبودکه پيش از انکه  تصميمي به طرفين تحميل شود ،هر دو ازادانه ان را بپذيرند؟ايا مصالحه مبتني بر دور انديشي نمي توانست از اين همه خسارتهاي هولناک و وحشيگريهاي عمومي جلوگيري کند؟فرق ميان راه حلي خشونت اميز وچاره اي مبتني بر دور  انديشي ممکن است فرق بين نابودي و یا رشد وباروري يک تمدن باشد...                  
 

رضا | 23:28 - سه شنبه شانزدهم اسفند 1390
+
 
منوی اصلی
خانه
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
 
درباره وبلاگ

پیام وصل محفل ذکریست در فضای غربت اکنون، پیرامون موضوعاتی که گاه بیان کردنشان فاصله ها را کوتاه میکند. دراین صراط ، حرکتی به سوی رشد را آغاز کرده ایم .
باشد که از چشمه جاریش سیراب شویم.

 
نویسندگان

رضا-نجات
آزاد
اسد
بندهٔ خدا
حامد
حمید
رضا
رها
سعید
صفای دل
طوبی
علیرضا
مجتبی
محسن
مهدی
مهدی .م
ندا
هاشم
 
موضوعات مطالب
خلاصه کتاب
مناسبتها
صراط
قرآن
نجوای دوستان
ادبیات
مباحثه
اخبار دوستان
تاریخ اسلام
لطایف قرآنی
واژه گان
 
سایر امکانات
 


هیچگونه محدودیتی برای استفاده از مطالب وجود ندارد!

www.ShiaTheme.com