فاطمه

بخشى از خطبه زهرا (س)

حضـرت زهـرا(س) در آن سخنزانـى معروفـش در مسجـد فـرمـود:

خـداونـد ایمـان را بـراى تطهیـر شمـا از شـرك قـرار داد،

و نماز را براى پاك شدن شما از تكبر،

و زكـات را بـراى پـاك كـردن جـان و افزونـى رزقتان،

و روزه را براى تثبیت اخلاص،

و حج را براى قوت بخشیدن دین ،

و عدل را براى پیراستن دلها،

و اطاعت ما را براى نظم یافتن ملت،

و امـامت مـا را بـراى در امـان مـانـدن از تفرقه،

و جهاد را براى عزت اسلام،

و صبر را براى كمك در استحقاق مزد،

و امـر به معروف را بـراى مصلحت و منـافع همگـانـى ،

و نیكـى كـردن به پـدر و مـادر را سپـر نگهدارى از خشـم ،

و صله ارحام را وسیله ازدیاد نفرات،

و قصاص را وسیله حفظ خون ها،

و وفـاى به نذر را بـراى در معرض مغفـرت قـرار گـرفتـن ،

و به انـدازه دادن تـرازو و پیمـانه را بـراى تغییـر خـوى كـم فـروشـى،

و نهى از شـرابخـوارى را بـراى پـاكیزگـى از پلیـدى ،

و دورى از تهمت را بـراى محفـوظ مـاندن از لعنت،

و تـرك سـرقت را بـراى الزام به پـاكـدامنى ،

و شـرك را حـرام كـرد بـراى اخلاص به پـروردگـارى او ،

بنابـرایـن ، از خـدا آن گـونه كه شایسته است بتـرسید و نمیرید، مگر آن كه مسلمان باشید،

و خـدارا در آنچه به آن امر كرده و آنچه از آن بازتان داشته است اطاعت كنید،

زیرا كه "از بندگانـش ، فقط آگاهان، از خـدا مـى ترسند."( سـوره فاطر آیه28 )  (احتجاج طبرسى ، ص 99، چاپ سعید.)


فراز پايانی زندگاني حضرت فاطمه (س) از بيان دكتر علی شريعتي

بسم الله الرحمن الرحیم



فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است امروز سوم جماد‌ي‌الثانی است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر . كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه‌ی وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علی بايد در دنيا بماند. سی سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وی خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - ای كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامه‌های نويی را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويی از عزای پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي‌رود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظه‌ای گذشت و لحظاتی ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلك‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روی محبوبش ـ كه در انتظار او بود‌ ـ گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه‌ علی خاموش شد و علی تنها ماند. با كودكانش. از علی خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسی نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علی چنين كرد. اما كسی نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟ در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجای بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است،‌ رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سكوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوی آرام علی دارد. و علی كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي‌پيغمبر، بي‌فاطمه. همچون كوهی از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعت‌ها است. شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه‌ی درد او را گوش مي‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سكوت كرده‌اند، قبر‌های بيدار و خانه‌های خفته مي‌شنوند. نسيم نيمه شب كلماتی را كه به سختی از جان علی برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد: ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام ای رسول خدا“. ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ ای رسول خدا ـ شكيبايی من كاست و چالاكی من به ضعف گراييد. اما، در پی سهمگينی فراق تو و سختی مصيبت تو، مرا اكنون جای شكيب هست. “من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه كه خدا خانه‌ای را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند. هم‌اكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اين كه از عهد تو ديری نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است. بر هر دوی شما سلام. سلام وداع كنننده‌ای كه نه خشمگين است، نه ملول. لحظه‌ای سكوت نمود، خستگی يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويی با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مي‌شد ـ قطعه‌ای از هستي‌اش را از دست داده است. درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويی ديوی است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمی انتظار او را مي‌كشد. و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليت‌هايی كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگينی كه بر آن پيمان بسته است؟ درد چندان سهمگين است كه روح توانای او را بيچاره كرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟ احساس مي‌كند كه از هر دو كار عاجز است، نمي‌داند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح مي‌دهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعده‌ای كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”. آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو كرد، با حالتی كه در احساس نمي‌گنجيد، گويی مي‌خواست به او بگويد كه اين “وديعه‌ی عزيز”ی را كه به من سپرده‌اي، اكنون به سوی تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد. فاطمه اين‌چنين زيست و اين‌چنين مرد و پس از مرگش زندگی ديگری را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه‌ ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله‌ای از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه‌ قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ايمان‌های شگفت زنان و مردانی كه در طول تاريخ اسلام برای آزادی و عدالت مي‌جنگيدند، در توالی قرون، پرورش مي‌يافت و در زير تازيانه‌های بي‌رحم و خونين خلافت‌های جور و حكومت‌های بيداد و غصب، رشد مي‌يافت و همه‌ دل‌های مجروح را لبريز مي‌ساخت. اين است كه همه جا در تاريخ ملت‌های مسلمان و توده‌های محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادی و حق‌خواهی و عدالت‌طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است. از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيمای او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش‌های عميق و شگفت انسانی خويش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه‌ی ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود. مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش. مظهر يك “همسر” در برابر شويش. مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش. مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش. وی خود يك “امام” است، يعنی يك نمونه‌ی مثالي، يك تيپ ايده‌آل برای زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” برای هر زنی كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ی مدامش در دو جبهه‌ی خارجی و داخلي، در خانه‌ی پدرش، خانه‌ی همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد. نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همه جلوه‌های خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه برای من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علی است. او در كنار علی تنها يك همسر نبود، كه علی پس از او همسرانی ديگر نيز داشت. علی در او به ديده يك دوست، يك آشنای دردها و آرمان‌های بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش. اين است كه علی هم او را به گونه‌ ديگری مي‌نگرد و هم فرزندان او را. پس از فاطمه، علی همسرانی مي‌گيرد و از آنان فرزندانی مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ی ديگر مي‌بيند. از همه‌ی دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد. نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزی در مجلسی با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌های مريم را بيان كرده‌اند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌های اعجاز‌گر كرده‌اند. اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌های همه در طول اين قرن‌های بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسی است”. و من خواستم با چنين شيوه‌ای از فاطمه بگويم. باز درماندم: خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ی بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علی است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است.

اینترنت و تاثیر آن بر ما

عنوان مطلب خیلی کلی و دهان پر کن است. اما علت نوشتن این مطلب موضوعاتی بود که امروز به ذهنم رسید.

چند وقت پیش یکی از سخنرانی داوکینز (زیست شناس انگلیسی) را که گوش می کردم موضوع جالبی را مطرح کرد . او می گفت که در دوره جدید حافظه انسان در حال تکامل از شکل شبکه عصبی (مغز) به ترکیبی از شبکه های عصبی و شبکه های کامپیوتری است. به طوری که امروزه ما تمامی اطلاعات خود را در حافظه ذخیره نمی کنیم. بلکه بیشتر اطلاعات مان در شبکه اینترنت است و برای رسیدن به آن کافی است که راه رسیدن به آن را به حافظه بسپاریم.

به عنوان مثال خود من بیشتر اطلاعاتم را از ویکی پدیا می گیرم و بعد از یادگیری نیز سعی در حفظ آن در حافظه نمی کنم. تنها سعی می کنم "کلمه کلیدی" که من را به آن موضوع می رساند به خاطر بسپارم.

اما موضوعی که امروز به ذهنم رسید این بود که یکی از عواملی که باعث  تعامل انسانها و دور هم نشستن وصحبت آنها با همدیگر می شود همین تبادل اطلاعات است. اما امروزه به خاطر اینترنت این عامل از بین رفته است. به طوری که من به عنوان مثال به جای اینکه اطلاعاتم را از دوستان و اقوام و آنهم به طور ناقص و یا گاه اشتباه بگیرم سعی می کنم در اینترنت و به طور مستند بدست بیاورم.

شاید تنها دلیل ارتباطی امروز ما نیاز های عاطفی و جسمی ما باشد که آنهم از اجداد ما و در سیر تکامل به ارث رسیده است و نه نیاز به تبادل اطلاعات!

نظر شما چیست؟

گفتگو

این مطلب را به دلیل آنکه طولانی بود و در قسمت نظرات نمی گنجید با اجازه دوستان به عنوان یک پست گذاشتم توضیح اینکه این مطلب در ادامه بحث دوستم رضا در قسمت نظرات موضوع " قدرت و دموکراسی" آمده است

سلام

این بحثی که از کتاب استاد مطرح کردید و در آن به تفاوت قدرت و عزت پرداختید بحثی است که از منظر دین به مقوله قدرت می نگرد و در نگاهی آرمانی ، عزت را در جایگاهی  برتر از قدرت می نشاند . اما بحثی که بنده مطرح نمودم از نگاه علوم سیاسی و جامعه شناختی به مقوله قدرت می نگرد این دو علم که در زمره علوم انسانی قرار می گیرند علومی سکولارند یعنی آنها هیچگاه از نگاه دینی به جامعه نمی نگرند و حوزه خود را از دین جدا کرده اند . در نگاه دینی به تمامی حوزه های جامعه بصورت آرمانی نگریسته می شود مثلا در حوزه سیاست عزت به قدرت ترجیح داده می شود و به آن توصیه می شود.اما علوم سیاسی به واقعیات ملموس جامعه و تاریخ می نگرد و آن را بررسی می کند مثلا وبر در بررسی تاریخی خود سه منبع برای قدرت معرفی کرده است در اینجا وبر به داوری ارزشی ننشسته و نگفته مثلا عزت از قدرت برتر است او فقط واقعیات تاریخی جوامع را برسی علمی نموده است اگر ارزش گزاری در این بررسی علمی صورت بگیرد ارزش علمی تحقیق زیر سوال می رود( مراجعه شود به مقاله دانش و ارزش از دکتر سروش )اما در ادبیات دینی ما همیشه مواجه با ارزش گزاری بدون بررسی علمی ( متکی به وحی ) هستیم و همیشه نوع آرمانی موضوعات  سیاسی،اجتماعی، اقتصادی و نظامی مطرح است .

مثلا در حوزه اقتصاد به انسانها توصیه می شود از روی اختیار زکات و خمس خود را بدهند اما مکانیسمی که از روی اجبار به جمع آوری مالیات بپردازد وجود ندارد و حتی این امر تقبیح می شود . انسانها باید برای رشد یافتن مقداری از مال خویش را از روی اختیار به دولت اسلامی بدهند اما در دولتهای مدرن انسانها را مجبور به این امر می کنند . به انسانها توصیه می شود اگر وامی به کسی می دهند سود انرا مطالبه نکنند و این سود حرام است اما همه می دانیم این مساله از اقتصاد مدرن غیر قابل حذف است .

یا در حوزه نظامی به انسانها توصیه می شود در مقابل دشمن با اختیار خویش به جهاد بپردازند اما در جوامع مدرن کسی برای جهاد اقدامی نخواهد کرد پس دولتها ناچارند ارتشهای حرفه ای تشکیل دهند و در هنگام نبرد انسانها مجبور به جنگ با دشمن هستند.

این نگاه دین به جامعه ( جامعه ای متشکل از مومنان و متقیان ) نگاهی ارمانی است و قابلیت اجرا در مدینه فاضله یا آرمانشهری که تمامی اندیشمندان و فلاسفه آرزوی محقق شدن آنرا داشته اند و برای آن نظریه پردازی نیز نموده اند دارد.

اما علوم انسانی واقعیتهای تاریخی را بررسی علمی نموده و  به این تنیجه رسیده که بطور مثال دموکراسی که انتقادهای بسیاری به آن شده بهترین نوع حکومت است.

حال در نوبت بعدی به مبحث دموکراسی خواهم پرداخت.

قدرت و دموکراسی

چند ماه قبل در مشهد صحبتهایی بین جمعی از دوستان و یکی از اساتید محترم درگرفت که در میان آنها مفاهیمی چون حکومت(دولت) ، قدرت ،دموکراسی و.... مطرح می شد و من می خواهم به دو مفهوم قدرت و دموکراسی بپردازم . منابعی که به آنها رجوع کرده ام کتابهای درسی جامعه شناسی است و با جرح و تعدیل و خلاصه نمودن خدمت دوستان تقدیم میکنم تا باب بحث باز شود.

حکومت از آن کیست؟ قدرت باید در دست چه کسانی باشد ؟ چه قوانین و مکانیزمهایی باید وجود داشته باشد تا افرادی مانند هیتلر و موسیلینی یا استالین به قدرت نرسند ؟ ( شاید این انسانها از ابتدا خبیث نبوده اند و قدرت آنها را خبیث کرده بود) بهتر است فیلسوفان مورد نظر افلاطون حاکم باشند( افلاطون معتقد بود که تعدادی حقایق مطلق وجود دارد که انسانها باید تلاش کنند به آنها دست یابند و اینکه جامعه کاملی که از به کار بستن این گونه حقایق ناشی می شود تنها در جایی می تواند وجود داشته باشد که قدرت در دست پادشاهان فیلسوفی باشد که این حقایق را درک می کنند) یا قدرت باید در دست شهریار ماکیاول یا لیوتان هابز باشد.

 ابتدا بهتر است از قدرت مفهومی به دست دهیم و آنرا تعریف نماییم.از قدرت تعریفی که مورد توافق همگان باشد وجود ندارد. اما برتراند راسل می گوید:" قدرت تواید نتایج مورد نظر است." و ماکس وبر اینگونه قدرت را تعریف می کند :" قدرت عبارت است از احتمال اینکه یک کنشگر در یک رابطه اجتماعی در موقعیتی باشد که اراده خود را به رغم مقاومت دیگران اعمال کند". وبر در نوشته هایش اساسآ مفهوم سلطه را بیشتر به کار برده و آن را اینگونه تعریف  می کند:"احتمال اینکه یک دستور با محتوای ویژه معینی توسط گروه معینی از افراد اطاعت خواهد شد." اقتدار گاهی مشروع است و گاهی نا مشروع . اقتدار مشروع یا قانونی زمانی وجود دارد که اعمال قدرت به منزله یک حق توسط کسانی که قدرت نسبت به آنها اعمال می گردد پذیرفته می شود یا توجیه می گردد. وبر برای اقتدار مشروع سه منبع آرمانی ارائه کرده است .
ادامه نوشته

خوش به حال روزگار

یا مقلب القلوب و الابصار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ