شب قدر

 
 
امشب شب نوزدهم ماه رمضان است سالي ديگر بر من رفت و فرصتي ديگر بر من گذشت و از باقيمانده عمر باز هم كاسته شد بدون حركتي و جدايي و همراهي اي. بدون حركتي در جهت افزايش وجود خود و در راستاي هدف و خالي از انفصالي از دلبستگيها و وابستگيها و تهي از همراهي با هدفي والا و برنامه ريزي و قدم برداشتن در أن سو
حكايت عقبگرد و هرز دادن و هدر دادن عمر وتنها به بافتن آرزو و حسرت نظاره به قله ها مشغول شدن خالي از عزمي براي حركت طرحي براي راه و آمادگي براي مشكلات و عشقي براي تحمل ،و اميد و يا حتي گماني براي ديدار، و يكپارچگي در عمل و فكر و طرح و اجرا
و باز روبرو شدن با علي با وجودي كه آنقدر گسترده گشته كه تمام حجم زمان را پر كرده و روحي كه آنقدر منبسط شده كه هستي را انباشته و عشقي كه سراسر كاينات را معطر كرده و عدالتي كه تاريخ را تسلي داده و مناجاتي كه آتش بر هر روح بي قراري زده و معياري كه خود را نمايانده تا سقف بلند پروازي انسان را تا آنجا كه تا بر نمي دارد اعتلا دهد
وجودي كه با بودن خويش ولو يك بار در طول تاريخ نشان داده كه در عين آدمي بودن و با تمامي محدوديتهاي يك وجود مادي ميتوان علي بود عارفي عاشق كه ميجنگد زاهدي عابد كه نخلستانها را آباد ميكند جنگجويي شجاع كه هدايت ميكند و شش ماه زمان در ميدان جنگ وقت ميگذارد تا حق را بر آنكه بخواهد تبيين كند حاكمي مقبول و منتخب كه انتقاد از خويش را حق مردم ميشمارد حكمراني كه سرپرستي خانواده دشمنانش را بر عهده ميگيرد مسلماني كه از ظلم بر يهوديان قلبش فشرده و جريحه دار ميگردد معلمي دانا كه بردبارانه لغزشها را تحمل ميكند 
علي اسطوره اي كه در اوج قدرت عادل است و در اوج خشم صابر و در اوج شهامت عاقل و در اوج افتخار خاضع و در اوج امكان زاهد و در اوج زهد زايا و مولد و در اوج عرفان تسليم و در اوج صلابت شوخ و در اوج رهایی مسئول 
علي هست و با تمامي عظمتش قد برافراشته تا به من و تو قله هاي بالقوه وجودي مان را نشان دهد كه چقدر با آنچه ميتوانيم باشيم فاصله داريم و چقدر ميتوانيم رشد كنيم و مرزهاي وجود خويش را گسترده سازيم 

دین هویت مدار در مقابل دین ارزش مدار

هر مسلک و دینی با معرفی نوع نگرش خود به نوعی یک سیستم ارزش دهی را بنا مینهد و بر اساس آن سیستم بالطبع نوعی اسلوب و سبک برای زندگی تعریف میشود که با آن سازگار است. از سوی دیگر افرادی با یک نگرش مشترک با احساس نزدیکی با یکدیگر مجموعه هایی را تشکیل میدهند و این مجموعه ها به تدریج دارای هویتی جمعی میشوند. این هویت به مثابه کدی است که یک سری ویژگیها ، خصوصیات ، آداب و در مجموع تصویری کلی از آن جمع را به ذهن متبادر میکند. این تصویر هر چند ممکن است دقیق نباشد ولی برداشت و دریافت یک ناظر بیرونی را بازتاب میدهد و معمولا اکثریت مردم نیز قضاوت  خود را بر پایه این تصویر انجام میدهند نه بر اساس بررسی و تحلیل منابع اولیه که سیستم ارزشی را بنا نهاده و تعریف کرده است. به تعبیری این هویت ویترین جهان بینی است.

مناجات

دست گیر از دست ما ما را بخر             پرده را بردار و پرده ما مدر

باز خر ما را از این نفس پلید                کاردش تا استخوان ما رسید

از چو ما بیچارگان این بند سخت            کی گشاید ای شه بی تاج و تخت

این چنین قفل گران را ای ودود              کی تواند جز که فضل تو گشود

ما ز خود سوی تو گردانیم سر               چون توی از ما به ما نزدیکتر

این دعا هم بخشش و تعلیم توست            گر نه در گلخن گلستان از چه رست

ما ز حرص و آز خود را سوختیم           این دعا را هم ز تو آموختیم

(مثنوی مولوی)

تنهاترین سردار

در زندگی رنجها و دردهای بیشماری هست که در متن یا حاشیه زندگی خود را بر تو عرضه میدارند و وجودت را به چالش میطلبند و سینه ات را ضیق میکنند و گاه راه نفس کشیدن را نیز برایت تنگ میکنند. هر چند بهانه ها و مصادیق این رنجها متعدد و متنوع هستند ولی غالبا جوهرهایی مشترک برایشان میتوان یافت. جوهرهایی که شاید نشات گرفته از تعارض ساخت وجود آدمی با این دنیاست. یکی از این دردهای مشترک تنهایی بوده ، هست و خواهد بود. انگار تمام حجم زمان تا بوده دلتنگی بوده و دوری و تنهایی و جدایی. تمام تاریخ از هجران نالیده اند ، گریسته اند ، شعر سروده اند ، داستان نوشته اند ، آهنگ زده اند و فریاد کشیده اند. همه وسعت هستی این درد مشترک را با هم یک صدا در گستره ای به فراخنای بی نهایت آواز داده اند. ولی این هیچ از هجرانشان نکاسته و از اندوهشان نکاهیده است. تنهایی سرنوشت ازلی و ابدی ما بوده است ، پدران ما و پدران پدران ما و مادران ما و مادران مادران ما همه این طعم تلخ را به فراخور وجود چشیده اند. گویی تا بوده تاریخ پر بوده از فریادهای علی در چاه و گریه های فاطمه در خانه احزان و هق هق خاموش زینب در خیمه ها و غربت رضا در طوس و تنهایی حسین در کربلا و بی یاوری حسن. انگار تنها یک صداست که در تمام طول حیات این کره خاکی به گوش میرسد ، همان صدایی که نوح نهصد سال میشنود و همان حسی که یونس در بطن ماهی می یابد و همان غربتی که هاجر در میان برهوت میچشد و موسی و هارون در بنی اسراییل به کرات تجربه میکنند و عیسی و ابراهیم و یعقوب و یوسف و لوط و... تمام هستی زمزمه غربت است ، تمام تاریخ سایه سنگین تنهایی انسان را بر سفره خود گسترده است. و آنگاه نوبت به تو میرسد ای تنهاترین تنها ،تویی که حتی به جایت نمی آورند وقتی تو را ببینند ، تویی که فراتر از هزار سال از خویش و نسب به دور افتاده و تمام تلخیها و سختیها و بار هستی را در تمامی این اعصار به دوش کشیده ای و به دنبال محرمی و یاوری کوچه به کوچه و شهر به شهر واقلیم به اقلیم را جسته ای و کم یافته ای خیلی کم. تویی که امانتدار میراث تاریخ و تمامی هستی بوده ای ، ولی گویا قبل از هر چیز غربت و تنهایی جمع شده در گستره عالم را از روز نخست تا به امروز یکجا به ارث برده ای. چگونه حمل میکنی این بار سنگین را؟ با که سخن میگویی از این همه درد؟ بیرقت بلند و عزتت مدام و وجودت دور از گزند باد ای تنهاترین سردار.

آزادی یک حق انسانی؟ یک اصل اخلاقی؟ دینی؟ یک مفهوم وارداتی؟ یک ژست روشنفکرانه؟


هر چند شاید در بدایت امر پاسخ به این سوال ساده به نظر برسد ولی به نوعی یکی از چالشهای اساسی پیش روی جامعه مذهبی ما در مواجهه با دنیای مدرن و ارزشهای مدرن بوده است و هر کدام از ما نیز به گونه ای با این چالش دست به گریبان بوده ایم و پیش از آنکه با مداقه علمی و با تفکر به موضع خویش رسیده باشیم مواضعی که در شرایط مختلف گرفته ایم بیشتر از متاثر از گرایشات احساسی و تمایلات غریزی ما بوده تا سنجشهای دقیق و تاملات منصفانه. در واقع ما پیش از نظر دادن در مورد این اصل به صورت کلی موقعیت و جایگاه خود را در نظر میگیریم و بنا بر آن اگر در موضع ضعف باشیم و قرار باشد ما حرفمان را بزنیم و یا با محدودیت در انجام عملی روبرو باشیم از آن دفاع میکنیم و اگر در موضع قدرت باشیم یا قرار بر برآمدن صدای مخالف اندیشه ما و یا رشد و پا گرفتن آنچه ما آن را غلط میدانیم (در بعضی موارد) و یا در تعارض با منافع ماست (در اکثر موارد) باشد در برابر آن موضع میگیریم.


ادامه نوشته

کار و اندیشه

رابطه میان اندیشه و عمل از دیرباز مورد توجه بوده است و تحلیلهای متعددی برای روشن کردن این رابطه به کار گرفته شده است و همین کثرت به نوعی خود گواه پیچیدگی این رابطه است یکی از دلایل پیچیدگی این رابطه تاثیر دینامیک و دو طرفه این دو متغیر بر یکدیگر است البته برای تدقیق بحث لازم است منظور دقیق ما از این دو واژه تعریف شود که به گمانم در مجال بحث محدود ما نمیگنجد ولی همان تصور اولیه از این دو عامل هم برای روشن کردن جنبه هایی از تاثیر گذاری این دو بر یکدیگر کفاف میدهد. همان گونه که معرفت و شناخت میتواند بر عمل در وجوه مختلف آن از انگیزه گرفته تا شکل عمل و متناسب بودن عمل با شرایط زمان و مکان از طرفی و تشخیص و اهمیت بندی نیازها و پرداختن به مهمترین آنها یا به عبارتی اولویت عمل از سوی دیگر تاثیر بگذارد ، عمل نیز میتواند موجب تحول و تکامل در شناختهای آدمی گردد. و اما مراد من از طرح این بحث آفاتی است که میتواند از رهگذرعدم توجه توامان به این دو مقوله شامل حال ما شود. همه ما از آسیبهای عمل بدون شناخت بسی شنیده ایم همانگونه که در مذمت علم بدون عمل. ولی  واقعیت امر اینست که در برهه های مختلف به درجات متفاوت این آسیب متوجه حال خود ما چه در حرکت فردی و چه در حرکت جمعی مان شده است. به همین دلیل به گمانم آسیب شناسی این مشکل از ابعاد مختلف آن یکی از ضروریات میباشد. چند نکته که از همین منظر به ذهنم میرسد را سعی میکنم در این مطلب بگنجانم و قطعا کمک دوستان نیز باعث غنای بحث خواهد گردید.

ادامه نوشته

بودن یا شدن مساله اینست

آدمی مجموعه ای پیچیده از پتانسیلها و تواناییهاست آنچه بر پیچیدگی این ترکیب میافزاید قابلیت تغییر و تبدیل این ها به یکدیگر در زمانی کوتاه از یکسو و ترکیب متناقض و متضاد این قابلیتها و تواناییها ازسوی دیگر است . به بیان ساده ترقابلیتهای انسان  در طیفی که از دو سو به بی نهایت منتهی میشود در نوسان است از منفی بینهایت تا مثبت بی نهایت و این پتانسیل حرکت به هر کدام از دو طرف طیف ، فارغ از موقعیت فعلی فرد در هر شرایطی با هر سرعتی وجود دارد . یک فرد میتواند در حوزه اخلاق گرایی یک فرد اخلاق مدار و به شدت پایبند به اصول اخلاقی باشد (نمیخواهم وارد بحث تعریف دقیق اخلاق و نسبی یا مطلق بودن آن شوم زیرا ربطی به بحث ما ندارد و تنها منظور ، ذکر مثال برای روشنتر شدن بحث است) همین فرد بالقوه به صرف انسان بودنش بزرگترین دشمن اخلاق میتواند باشد و عجیب آنکه فارغ از عواملی که میتوانند این فرد را از یک انسان اخلاقی به یک فرد بیرحم ، سفاک و تهی از هر گونه ارزش اخلاقی تبدیل کنند ، این امری شدنی است و حتی سرعت آن نیز قابل پیش بینی نیست. یعنی فردی که ممکن است تا آن لحظه از زندگیش حتی عمل جزیی غیر اخلاقی به ندرت انجام داده باشد بر اثر تعارض منافع میتواند به هیولایی تبدیل شود که کمتر کسی نشانی از شخصیت قبلی اش در او بیابد و جالبتر اینکه این اتفاق میتواند در کمترین زمان ممکن بیافتد. البته بنده در این جا منکر این نیستم که احتمال این تغییرات از شخصیت قبلی فرد و یا مدت زمان تغییر تاثیر میپذیرد و بحث ما این نیست که تغییرات تدریجی بیشتر اتفاق می افتند یا در افرادی که زمینه ای برای یک گرایش دارند تغییرات محتمل تر است و قس علی هذا بلکه صحبت بر سر این امکان و پتانسیلی است که هر انسان به صرف انسان بودنش و به واسطه داشتن قدرت انتخاب با خود به یدک میکشد .

ادامه نوشته

سادگی

ساده که میشوی

همه چیز خوب میشود

 خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

 


ادامه نوشته

هدف وسیله مصلحت

آیا ما برای رسیدن به هدفی بزرگ و مقدس و با نیتی خالصانه و پاک در راه مجازیم از ابزاری بهره بریم که لزوما اخلاقی و دینی نباشد ؟

آیا برای رسیدن به سود و منافع دراز مدت و یا مصلحت مجازیم برای زمانی هر چند کوتاه هم که شده از مکارم اخلاقی و روشهای دینی (منظورم روش مستند است نه چسباندنی!!؟ ) عدول کنیم ؟

اگر بله چه حدی برای این عدول وجود دارد ؟ اگر نه این محدودیت در روش ، در مقابله با رقیبی که محدودیتی در روشهایش برای رسیدن به اهداف ندارد چگونه قابل جبران است ؟

زیستن مطابق اندیشه یا اندیشیدن بر طبق زیستن

یک واقعیت که شاید به مذاق بسیاری خوش نیاید این است که تحلیلهای اجتماعی یا تاریخی چپ و مارکسیستی ، که رفتارهای انسانی را بر طبق وضعیت اقتصادی و طبقه اجتماعی ارائه میدهند ، شاید همیشه درست نباشند ولی در بسیاری اوقات سهم بزرگی از حقیقت در دل خود نهفته دارند من قصد رد یا قبول نظریه های چپ را در این نوشته ندارم بلکه از منظری دیگر میخواهم به آن بپردازم .

این واقعیتی که عنوان شد به گمانم حداقل بتواند بیان کننده این موضوع باشد که سبک زندگی و شرایط اقتصادی افراد جامعه میتواند تاثیر بسزایی در رفتار و نوع تفکر آنها داشته باشد و اگر این نظریه را که تفکر انسان حاصل نوع زیستن اوست قبول نداشته باشیم نمیتوانیم تاثیر به سزای فاکتورهای ذکر شده بر زندگی افراد را نیز نادیده بگیریم . از سوی دیگر انسانهایی در هر جامعه و در طول تاریخ حضور داشته اند که با نوع رفتار زندگی و منششان این نوع تحلیل به نظر من تقلیل گرایانه از انسان را زیر سوال برده اند و اختیار انسان در باب حرکت بر خلاف تمامی عوامل جبرگرایانه را نشان داده اند

اما علت این گرایش اکثریتی به سمت اندیشیدن مطابق روش زیستن چیست ؟ آیا ایده آلها و قله های ترسیم شده توسط آن اقلیتی که ذکر کردیم را نمیفهمند یا نمی پسندند یا اصلا آن نگاه را قبول ندارند ؟ یا آن دغدغه ها را جدی نمیگیرند یا حاضر به پرداخت هزینه در آن جهت نیستند و یا ..... این پاسخی است که شما دوستان باید با حضور دربحث آن را بدهید .

هجرتی ...

اى سفر كرده، قلب من‏

اى گريز پا،

بيدار

اى شتابنده، تشنه ديدار

آيا نمى‏دانى؟

هيچ خونى نيست، كه به رگ‏هاى مرده سربزند.

و هيچ نايى نيست ... تا با تو، همصدا بشود،

حتى ناى من‏

حتى نواى من.

آن هم، گرفته از اشك است.

اين هم، شكسته، از اندوه.

اى سفر كرده!!

قلب من!!

اى سفر كرده‏

هجرتى بگزين ...

استاد علی صفایی (و با او با نگاه فریاد می کردیم(

ولادت علی ع بر شما مبارک

هو حق مددی مولا نظری ...

شاخه گلی برای مزار

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تاکاج جشنهای زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار میبرند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند


ابوالفضل فاضل نظری (گریه های امپراتور )

پوست اندازی

به نظر شما ما آدمام پوست اندازی میکنیم ؟

چرا و چه موقع ؟

جلسات 2

به نام خدا

با نگاهی به سوره عادیات در می یابیم در هستی سه نوع حرکت وجود دارد : 1- حرکت طبیعی و قانونمند مانند حرکت الکترونها یا فوتونهای نور 2- حرکت غریزی مانند حرکت حیوانات و 3- حرکت اختیاری که مختص انسان است و لازمه آن انتخاب می باشد انسان در روند پیدایش خود تا قبل از تولد بر اساس دو نوع حرکت اول و دوم  حرکت کرده و اندازه های  وجودی اش از جماد و نبات و حیوان فراتر میرود و هر روز رو به زیاد شدن است ولی پس از تولد و بلوغ ، انسان ناگزیر است با انتخاب خویش سرنوشتش را رقم بزند واز این نقطه به بعد است که خودش جهت حرکتش را انتخاب میکند که همانند قبل رو به زیاد شدن برود با این تفاوت که این بار آگاهانه و با اختیار است نه جبری یا رو به کاهیدن و تنزل اندازه های وجودی خویش بیاورد . برای این انتخاب او نیاز به سنجش دارد و ناگزیر از آن است ابزار این سنجش عقل است اما این ترازو برای سنجش نیاز به مواد خام دارد که همان آگاهی و علم است . تفکر ابزار دستیابی به این آگاهی و اطلاعات است  ولی همین فکر نیز باید از کششها و جاذبه ها آزاد شده باشد و گر نه مانند یک قطب نما که اگر آهنربا اطرافش باشد جهت را نادرست نشان میدهد و دچار اختلال در جذب آگاهیها و علم میشود .

دین در واقع همان الگوی هماهنگ با فطرت و ساختار انسان است که راه تداوم رشد و حرکت صعودی آدمی را پس از رسیدن به اختیار به او مینمایاند و دین اسلام با همین سیر ، کلاسهایی دارد که از اسلام شروع میشود و به ایمان ، تقوا ، احسان ، اخبات ، سبقت ، قرب ، لقاء و نهایتا رضوان میرسد و با توجه به گفته امام حسین که اگر دین ندارید لاافل آزاده باشید پیش نیاز و قبل از کلاس اول دین ، آزادگی و آزادی و جدایی از جاذبه ها و تعلقهاست .

پس از این جدایی آنچه میتواند نقطه شروع تفکر آدمی باشد اندیشیدن در قدر انسان یعنی اندازه های اوست و پس از وقوف به این اندازه ها ، مقایسه و سنجش اهدافی است که میتواند در این زندگی انتخاب کند و عمر خویش را برای آنها صرف نماید .

در این نگاه که حرکت انسان با جدایی وی از تعلقها آغاز میشود حرکت انسان به سوی دین با درک نیاز به برنامه ای برای حرکت در هستی که بتواند سیر تکاملی انسان و حرکت وی به سوی زیاد شدن را طرح ریزی کند صورت میگیرد با این دید و با این جدایی ، این دین نیست که وسیله برای دستیابی به دنیا میشود بلکه دنیا به عنوان ابزاری برای کمک به حرکت رو به رشد آدمی بر اساس برنامه دین میباشد و بلاها مرکبی برای سالک میشود که وی را از تعلقهایی که خود نمیتواند از آنها رها شود جدا میکند ، ضعفهایش را به او مینمایاند و با این نگرش است که او در بلاها شکرگزار میشود و حتی طالب بلا میگردد .

جلسات

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

به نام خدا

با سلام آنچه در زیر میآید خلاصه ای از سخنان آقای اسکندری در مشهد میباشد:

دین در عرصه جامعه را در یک تقسیم بندی میتوان به سه دسته تقسیم کرد نوع اول دین ارثی-سنتی : این نوع دین برگرفته از آداب و رسوم و به شکل اجدادی و بدون تحقیق به ما رسیده است و با احکام آغاز میشود احکامی که زیربنای معرفتی و شناختی ندارند و به همین دلیل این احکام و بایدها و نبایدها برای پیروان این نوع دین سنگین و تحمیلی بوده و حتی ایجاد نفرت مینمایند در این نوع رویکرد به دین فرد درصورت انجام فرایض نیز خود را طلبکار از همه هستی و خداوند میداند و در صورت آنکه چیزی خلاف انتظاراتش در زندگی رخ دهد بر می آشوبد و عصیان میکند و حتی به نقطه مقابل یعنی نفرت و عداوت با دین میرسد بسیاری از انتقاداتی نیز که به دین وارد میشوند در واقع دین را مساوی این رویکرد به معارف دینی میگیرند .

نوع دوم دین احساسی و عاطفی است این دین در سطح عواطف سطحی و بی ریشه انسان است یعنی دینی است که فاقد زمینه های شناختی و معرفتی بوده و بدون داشتن مجموعه ای از احکام و دستورالعملها تنها شامل احساساتی کور ، عقیم و بدون شناخت ، زمینه و نتیجه است عواطفی که اکثرا نشات گرفته از تلقینات و یا خاطرات و رسوماتی است که از شدت تکرار در قلب انسان نشسته اند

نوع سوم دین که آن را دین اصیل می نامیم دینی است که با معارف و شناختهایی که زمینه آن را فراهم می آورند فضا را برای انتخاب آگاهانه انسان فراهم میآورد این آگاهیها منجر به شکل گیری احساس در انسان میشود و این احساس و عاطفه برآمده از شناخت است که باعث میشود آدمی با شوق و احساس نیاز، خود به دنبال یافتن احکام و اجرای آن در زندگی بر میآید در این رویکرد انسان طالب و خواهان دین است و به همین دلیل نه تنها طلبکار نمیشود و با انجام فرایض توقعها در او نمیرویند که همواره خود را وامدار میداند و بلاها را فرصتی برای رشد خود میبیند  این دین مشخصه هایی دارد و مراحل و درجاتی را طی میکند که به آن در نوشته های بعد خواهیم پرداخت .

 

شگفتیهای ما

به نام خدا

این روزهایی که میگذرند آخرین روزهای دهه هشتاد هستند . زمانی سال 90 آن قدر دور به نظر میرسید که تصورش هم برایم پر از شگفتی بود و در ذهن سوالهای متعددی میرویاند در آن هنگام کجا خواهم بود ؟ چه وضعیتی خواهم داشت ؟ چه شرایطی و... ولی با رسیدن آنچه زمانی انتظارش را میکشیدیم در می یابیم که هیچ شگفتی در آینده وجود ندارد شگفت آن است که عمر ما میگذرد و ما بی تفاوتیم شگفتی در لحظه هاییست که در حال و امروز از دست میدهیم شگفتی در دقایقی است که از بودن در حال چشم میپوشیم و به آینده ای می اندیشیم که زمان از راه رسیدن هیچ چیز شگفت انگیزی در آن نمی یابیم شگفت ما هستیم که ذره ذره تمام شدنمان را به نظاره نشسته ایم . به قول آن دوست این پاییز نبود که گذشت و این سال 89 نیست که رو به اتمام است این ماییم که گذشتیم و داریم تمام می شویم .

ظلم

به نام خدا

به گمانم در میان زشتیها و گناهان کمتر گناهی به میزان ظلم مورد مذمت و نکوهش قرار گرفته باشد و از طرف دیگر عاملان به آن بیش از هر گناه و انحراف دیگری وعده به عذاب و خواری داده شده اند . به نوعی که حتی آنجا که خداوند با رحمت واسعه خویش به بندگان گناهکار وعده غفران گناهان با توبه را میدهد در مورد پایمال کردن حق دیگران باید در جهت جبران آن حق و جلب رضایت صاحب حق برآمد .

ظلم را اگر معادل پایمال کردن حق در نظر بگیریم میتواند در شکلهای مختلفی بروز کند از ظلم در حق خویشتن تا ظلم در حق خویشان و نزدیکان تا ظلم در حق افراد جامعه تا ظلم در حق افراد ضعیف جامعه که دسترسی و توانایی برای احقاق حق خود ندارند و ظلم به خداوند و ظلم به اولیاء خدا و ... یکی از تعابیری که تکرار و تعدد آن در قرآن مرا به راستی به فکر واداشته و انگیزه نوشتن این سطور شد ، تعبیری است که در مورد ظالمترین اشخاص در قرآن آمده است آن هم به شکلی خاص و در واقع به نوعی از خود ما شهادت میگیرد برای آنکه ظالمترین این افراد را معرفی کنیم . اگر در حالت عادی و بدون پیش زمینه ذهنی این سوال را مطرح کنیم که به نظر شما ظالمترین فرد کیست شاید جوالهای متنوعی بشنویم ولی به گمانم کمتر کسی بدون زمینه ذهنی ، تعبیر قرآن را به کار گیرد : " و من اظلم ممن افتری علی الله کذبا " و کیست ظالمتر از آنکه به خداوند دروغ نسبت می دهد ؟ به راستی چرا ظالمترین افراد چنین کسی میتواند باشد چرا دروغ بستن به خداوند از ظلم کردن به یتیمان و ظلم کردن به خود یا ظلم کردن به پدرو مادر و... می تواند بدتر باشد به راستی ملاک چیست ؟ چه عاملی در یک گناه میتواند آنرا به ارذل گناهان تبدیل کند ؟ نکته ای که به ذهن من رسید یکی از تعابیری است که استاد صفایی با استناد به قرآن و احادیث در مورد اعمال انسان دارد و آن تداوم و استمرار یک عمل است . مانند کسی که روز قیامت در پرونده خویش خون مومنی را می بیند و از خداوند می پرسد من که در دنیا قتلی مرتکب نشدم و و پاسخ می گیرد فلان حرفی که تو در جایی زدی باعث شد که خون مومنی هدر برود . ما در دنیایی زندگی می کنیم با بی نهایت رابطه و همین رابطه های متکثر است که باعث اثرگذاری و اثرپذیری ما میشود همانگونه که ما در یک عمل از فاکتورهای متعددی اثر می پذیریم با عمل خود نیز بی نهابت اثر بر تمامی اجزای مرتبط عالم می گذاریم و این اثر نیز استمرار می یابد و در طول زمان پیش میرود و این است که ما پس از مرگ خویش نیز می توانیم هنوز از اثرات اعمال خود در این دنیا بهره مند شویم و یا خسران ببینیم . با این مقدمه شاید یک توضیح برای این تعبیر یافت شود کسی که به خدا دروغ میبندد و به طریقی معارف دین را تغییر میدهد یا بدعتی ایجاد میکند و یا مطلب و مسأله ای را به دروغ به دین خدا نسبت می دهد با هر انگیزه ای که باشد اعم از عداوت و کینه با دین و یا جلب منفعت و بر آوردن هوای نفس و یا تایید خود و با سرکوب و محکوم کردن دیگران و... در واقع سعی در آلوده کردن چشمه ای کرده است که در طول زمان آبشخور انسانهای متعددی میشود و تا جاییکه این آلودگی او جریان دارد و باعث انحراف ، بدعت ، کج فهمی و گمراهی و سوء استفاده عده ای در تمامی طول تاریخ گردد این استمرار و تداوم اثر عمل نیز شامل حال او می شود و در واقع ظلمی را بنیان گذاشته که تا مدتها بر انسانها روا میرود هر چند خود از میان رفته باشد . چه بسا تعابیری که ما در ادعیه و بویژه در زیارت عاشورا داریم و لعنتی را که به اولین نفر که ظلم در حق محمد (ص) و خاندانش روا داشته نسبت می دهیم در همین راستا باشد ، زیرا این ظلم در تاریخ جریان یافته و سبب گمراهی ، کج فهمی و پایمال شدن حق انسانهای بی شماری شده است .

نمیدانم شاید توضیحهای دیگری نیز برای این تعبیر وجود داشته باشد لطفا شما هم اگر اطلاعی دراین زمینه دارید و یا نظری به ذهنتان خطور میکند ما را در پخته تر شدن بحث یاری دهید .

پراکندگی نیروها

به نام خدا

یکی از ویژگیهای دین اسلام و به ویژه مذهب شیعه مناسبتهای فراوانی است که در طول سال وجود دارد این تعدد مناسبتها هر چند برای عده ای از مردم گیج کننده و یا حتی آزار دهنده و بدون توجیه باشد ولی به گمانم برخاسته از شناختی عمیق از یکی از ضعفهای اساسی آدمی دارد و آن غفلت است . ما در برهه هایی از زمان با لطف و عنایت حق تکانی می خوریم و حرکتی را می آغازیم و یا حداقل تصمیم میگیریم که شروع کنیم ولی چندی بعد دوباره این گردونه تکرارهای همیشگی ما را در خود میبلعد و روزمرگیها افسونمان میکند و ما همچون خوابگردها دوباره در همان مسیر پیشین قرار میگیریم و از خاطر میبریم هر آنچه را در زمانی نه چندان دور به یاد آورده بودیم . این مناسبتها به منزله تلنگرهایی است که مدام برای ما یادآور عهدمان هدفمان و مسیرمان میشود و مکررا ما را که راه گم کرده ایم باز میخواند و بر وجودهای به رکود نشسته و رو به انحطاط و گرفتار انسان ضربه ای میزند و  سوالهایی را در ذهن پررنگ میکند برای خود من یکی از اساسی ترین این سوالها این است چرا این سیکل معیوب ادامه می یابد ؟ و چرا ما هر بار دوباره به ورطه این روزمرگی یا بهتر بگویم روز – مرگی در می غلتیم ؟ چگونه هربار در همان عادتهای پیشین خوض میکنیم و توان و اندیشه و همتمان در همان گودالهای همیشگی میسوزد و وجودمان دوباره به سطح حقارتهای مانوس قدیم باز میگردد .

به گمانم یکی از این عوامل نفاق است . نفاق به معنای بی رویی ونه دورویی چون انسان منافق هیچ رویی ندارد و هیچ رنگی نمیگیرد تعهدی نمیپذیرد تا زیر بار مسئولیتی نرود و باری را بر ندارد و از سوی دیگر بتواند هر زمان خواست تغییر چبهه دهد علت این نفاق چیست ؟ بسیار ساده است چیزی که همه گرفتار آنیم منفعت طلبی که البته خود این منفعت طلبی ذاتا چیز بدی نیست بلکه جوهر کمال طلبی انسانی نیز در آن نهفته است ولی ترکیب این منفعت طلبی با جهل و عدم دیدگاه روشن به منفعت و تردید و دودلی در مورد آنچه در آن احتمال سود میرود حاصلش نفاق میشود . این ناآگاهی و عدم اطمینان به سنگر و موضعی که منفعت در آن است سبب میشود تا انسان از سویی تمام تلاش وسرمایه هایش را در یک جبهه به جریان نیندازد و از سوی دیگر آمادگی تغییر موضع را همواره برای خود نگاه دارد حاصل این رویکرد نفاق است یعنی ما به دنبال منفعت خود هستتیم و از سویی این منفعت را هر روز در جریانی و در جایی میبینیم این است که ابا داریم از آنکه خود را در یک جا وقف کنیم و تعهدی به جایی بسپاریم و مشرب و مرام خاصی اتخاذ کنیم این رفت و برگشتها و تغییر جایگاههای متوالی هر چند در نگاه کوتاه مدت و گذرا منافع کوچکی را نصیب ما میسازد که دیگرانی که قادر به تلون نیستند از آن بی بهره میشوند ولی در درازمدت حاصلش این میشود که چون فعالیتهای ما در جهتهای پراکنده انجام شده اند قابلیت تجمیع و هم افزایی ندارد و سعی پراکنده ما چون بر یک مدار حرکت نمیکند حاصل جمعی نخواهد داشت در حالیکه سعیها و تلاشهای کوچک دیگرانی که تکلیفشانن را با خودشان روشن کرده اند به علت یکسو بودن قابلیت تزاید دارد و بردارهایی یک جهت هستند که با هم جمع میشوند . کسی که مدار زندکی خود را بر پول میگذارد و تمام سرمایه و تلاشش را در آن جهت متمرکز میکند در درازمدت از کسی که هم بر رسیدن به پول هم تحصیل و هم کارهای عام المنفعه و هم ..... توانش را قرار می دهد موفقتر خواهد بود (البته ملاک ما از موفقیت میزان نزدیک شدن هر شخص به اهداف خودش میباشد نه قضاوت دیگران و نه .... )ما به علت ضعف در ایمان و سستی یقین به اهدافمان جرات متمرکز کردن تمامی نیروها و استعدادهایمان را در یک جبهه نداریم به همین دلیل انرژیهایمان را در جبهه های مختلف پراکنده میسازیم تا درصورت شکست در یک جبهه یا یک فضا جایی دیگر برای خودمان حفظ کرده باشیم و غافل از آنیم که این منفعت طلبی سطحی نگر و کوته اندیشمان عامل رکود و در جا زدن و هرز دادن انرژیهایمان است .

به نام خدا

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها            زان سوی او چندین وفا زین سوی تو چندین خطا

زان سوی او چندین نعم زین سو خلاف بیش و کم  زان سوی او چندین کرم زین سوی تو چندین جفا

زان سو کشان سوی خوشان زین سو  کشان با ناخوشان     تا بشکند یا رد شود کشتی در این گردابها

بار دیگر غفلت و چشم پوشی و جدایی و ناسپاسی ما با ذکر و بخشش و همراهی و محبت بیکران تو جبران شد و ما که در نتیجه عمل خویش در این زمانه غریب،غریب افتاده بودیم و تنها و پراکنده در حال مصرف کردن خویشتن در رنجها و روزمرگی ها و کاهیدن بودیم ،با دستهای مهربان تو در اتفاقی که از یک معجزه نیز در این روزگار جداییها نامحتمل تر است دور هم جمع شدیم و این در ایام مبارک تولد ولی تو و صاحب امرت رخ داد تا گواهی باشد بر او که هست و می بیند و می داند و جمع می کند و همراه می شود و نصرت می رساند و نگران است و مسئول و مهربان و چه بگویم " ولی ". آنکه را که پرورده رها نمیکند هر چند رهایش کرده باشند و فراموشت نمی کند اگر چه در روزمرگی هایمان از خاطر برده باشیم او را و تنهایت نمیگذارد هر چند تو او را تنها گذاشته باشی . با یک قدم تو که نه با یک نیت تو، یک قصد و آهنگ کردن دل تو، دوباره می آغازد آنچه را تو ناتمام گذارده ای و پیوند میدهد رشته ای را که تو گسسته ای . اینها همه گواه بودن اوست این نصرتها گواه همراهی و یادآوری اوست و این چشم پوشیها و بخششها از همه جداییها، رها کردنها و غرق شدنهای تو و فرو رفتنها و پیمان شکنیهایت گواه مهربانی واسع اوست .

با تمام فرصت سوزیهایمان بار دیگر فرصتی به ما داده شد و تلنگری به وجود سنگین و راکد ما وارد شد تا این بار با تجربه ای عمیق تر از تنهایی مان در این دنیا و مسئول بودنمان در این هستی و اینکه بار خود را تنها خود باید بر دوش بکشیم و دریافت و چشیدن مفهوم تنگی زمان و محدود بودن و موقتی بودن امکانات و تواناییهایمان روی به کاری جدی بیاوریم . زیرا با تجربه بن بستها و عجزها دریافته بودیم که اگر هدف خود را جدی نگیری و برای آن طرح و برنامه نداشته باشی ،در گذر زمانه این تویی که از دست رفته ای .در این راستا برای رسیدن به اهدافمان محورهایی را مطرح کردیم و بر اساس آنها و در نظر گرفتن امکانات و تواناییهای موجود وظایف و کمیته هایی تعریف گشت . یکی از کارها تهیه لیستی از نیروها و امکانات ،علایق ،استعدادها و ارتباطات آنها و مسئولیت ایجاد و حفظ ارتباط و اطلاع رسانی است . محور دیگر نظام مند کردن و تهیه برنامه ای مدون برای کمک به محرومین اعم از کمکهای اقتصادی ،حمایتی و مشاوره ای در اشکال مختلف از جمله ایجاد صندوق وام قرض الحسنه یا کلاسهای آموزشی و... میباشد . حیطه دیگر فعالیت ، حوزه رسانه و به شکل ویژه وب و اینترنت، طراحی سایت و ارائه مقاله و حضور فعال در وب است . مساله بعدی طراحی و تدوین محورهای مطالعاتی لازم با توجه به اهداف مشترک و تهیه لیستی از منابع موجود و محول کردن محورهای مطالعاتی با توجه به علایق و سلایق افراد میباشد . همچنین برنامه ریزی و هماهنگی برای برگذاری اردوها و همایشها و در نهایت ایجاد کارگروهی جهت پیگیری مسائل و مشکلات افراد گروه و سعی در حل آنها با استفاده از ظرفیتهای موجود در سیستم از ضرورتهای مطروحه است .

با این شروع دوباره و با بهره گرفتن از این فرصت نو پیش آمده برای بازسازی آنچه که چه بسا تا حد زیادی از دست رفته بود بیش از گذشته نیازمند همکاری، همراهی وهمفکری دوستان خود هستیم و امیدواریم با کمک همه شما بتوانیم این نهال را که دوباره جوانه زده است این بار با دقت مراقبت و مسئولیت پذیری بیشتر به شجره طیبه ای تبدیل کنیم که ثمراتش جمع کثیری را در گیرد و عقبه صالحه ای برای تمامی ما باشد .در این حرکت جمعی دست استمداد خود را به سوی همه دوستان دراز میکنیم تا بار دیگر دست خداوند را با جمعمان داشته باشیم و بتوانیم لبخندی از رضایت را بر لبان مبارک آنکه ما را دوباره گرد هم آورده بنشانیم .