یک واقعیت که شاید به مذاق بسیاری خوش نیاید این است که تحلیلهای اجتماعی یا تاریخی چپ و مارکسیستی ، که رفتارهای انسانی را بر طبق وضعیت اقتصادی و طبقه اجتماعی ارائه میدهند ، شاید همیشه درست نباشند ولی در بسیاری اوقات سهم بزرگی از حقیقت در دل خود نهفته دارند من قصد رد یا قبول نظریه های چپ را در این نوشته ندارم بلکه از منظری دیگر میخواهم به آن بپردازم .

این واقعیتی که عنوان شد به گمانم حداقل بتواند بیان کننده این موضوع باشد که سبک زندگی و شرایط اقتصادی افراد جامعه میتواند تاثیر بسزایی در رفتار و نوع تفکر آنها داشته باشد و اگر این نظریه را که تفکر انسان حاصل نوع زیستن اوست قبول نداشته باشیم نمیتوانیم تاثیر به سزای فاکتورهای ذکر شده بر زندگی افراد را نیز نادیده بگیریم . از سوی دیگر انسانهایی در هر جامعه و در طول تاریخ حضور داشته اند که با نوع رفتار زندگی و منششان این نوع تحلیل به نظر من تقلیل گرایانه از انسان را زیر سوال برده اند و اختیار انسان در باب حرکت بر خلاف تمامی عوامل جبرگرایانه را نشان داده اند

اما علت این گرایش اکثریتی به سمت اندیشیدن مطابق روش زیستن چیست ؟ آیا ایده آلها و قله های ترسیم شده توسط آن اقلیتی که ذکر کردیم را نمیفهمند یا نمی پسندند یا اصلا آن نگاه را قبول ندارند ؟ یا آن دغدغه ها را جدی نمیگیرند یا حاضر به پرداخت هزینه در آن جهت نیستند و یا ..... این پاسخی است که شما دوستان باید با حضور دربحث آن را بدهید .