کاروان
بسمه تعالی
گذشت زمان و هجمه گرفتاری ها باعث شد کاروان ما تغییرات زیاد و فراز و نشیب های متفاوتی را تجربه کند. نام این تغییرات را چه مقتضای طبیعی مراحل مختلف زندگی و واکنش متقابل به تحول شرایط بگذاریم و چه افت و عقب گرد و نگاه ما به آن چه مثبت باشد و چه منفی و چه خنثی بالاخره این تغییرات اتفاق افتاده است و همه ما نزدیک به ورود به دوره میانسالی و ثبات زندگی هستیم...
متن بسیار زیبا و تأثیر گذاری را حمید عزیز نوشته بود که در روزگار وصال مطلع دفتر پیام وصل شد. با هم سری می زنیم به کوچه باغ خاطره ها و بار دیگر این متن را زمزمه می کنیم...
اولین منزل
دیرگاهی بود که می رفتیم ٬ مدتها بود که در سفر بودیم و تنها توالی مناظر و حوادث را در گذر زمان در پستوهای ذهن تلنبار می کردیم ٬ بهتر بگویم می بردندمان و ما غافل از حرکت کودک وار به تماشای مناظر خو کرده بودیم تا آنکه روزی از مردی داستانی شنیدیم از شهری فراسوی بیابان . گویا تلنگری بود که بر وجود رخوت زده ی ما زده شد و شیرینی تخیلاتمان را برای لحظه ای گسست ٬ دریافتیم که در حرکتیم و دل مشغول شدیم که به کجا می رویم و چرا می رویم و چگونه برویم . این سوالها بود که ما را بر آشفت و به جستجو وا داشت . ابتدا انتظار داشتیم که این کاروان اندکی درنگ کند تا ما جواب این پرسشها را بیابیم ٬ لحظه ای بیاساید تا این همه آشوب را سامان دهیم ٬ کاروان به شتاب می رفت پس ما ایستادیم هر چند ابتدا هراس تنهایی و ترس عقب افتادن و شور همراهی وجودمان را می فشرد و مچاله می کرد و صدای زنگها که دور می شدند تردیدهایمان را جان می بخشید ولی درنگ کردیم و معدودی نیز یافتیم که آنان نیز توقف کرده بودند حاصل درنگ جدایی بود و حاصل جدایی تفکر و آنگاه بود که دل به مسیری دیگر بستیم و در طلب منزلی دیگر بر آمدیم و قصد دیاری دیگر کردیم و در پی غباری که در بی نهایت بیابان به خورشید می پیوست به راه افتادیم . هر چند گاه و بیگاه صدای خراب قافله پیشین ما و مرکبهایمان را به سوی خود می کشید ولی غباری که در افق بود دل گرمیمان بود و مایه شوق و امیدورای آخر ما افسانه های بس شیرین شنیده بودیم از شهری فراسوی آن غبار ٬ از شهری که در آن ترس و اندوه جایی نداشت و از منزلی که آرامش و رضا در آن موج می زد .
در این جمع کوچک از خاطرات می گفتیم و ازشیرینیها و تلخی ها و شکایت می کردیم از تنهایی و غربت و شبهایی دور هم جمع می شدیم و با آتش مثنوی خود را گرم می کردیم و در کنار آتش از کوزه ای که در آن آب چشمه جاری را اندوخته بودیم در دل بیابان می نوشیدیم که جانمان را تازه می کرد و قدرت حرکت در گرمای داغ بیابان و تحمل طوفانهای صحرا را به ما می داد .
نمی دانم چقدر گذشت ولی یک روز که به اطراف خود نگریستیم دریافتیم دیگر تنها نیستیم ما نیز کاروانی شده بودیم .
پیام وصل محفل ذکریست در فضای غربت اکنون، پیرامون موضوعاتی که گاه بیان کردنشان فاصله ها را کوتاه میکند. دراین صراط ، حرکتی به سوی رشد را آغاز کرده ایم .