آیه
به نام خدا.سلام.تو فرودگاه مهرآباد منتظر گرفتن بارم بودم که یه پیرمرد که دقیقا روبروی من کنار نقاله وایستاده بودنظرمو جلب کرد.ریش سفیدی داشت و به سیاق پیرغلامان حضرت پالتوی بلندی به تن داشت و عرقچین سیاهی به سر. بارش که رسید یه ساک کوچیک و نقلی بودولی قبل از برداشتن سر ساکو باز کرد تا مطمئن بشه مال خودشه و یه وقت با وسایل دیگری اشتباه نشه.همونجا به ذهنم رسید که این پیر با تجربه چندین ساله این کارو کرد و البته با توجه به کوچک وتابلو بودن ساکش به نظرم یه اقدام وسواسگونه اومد...خلاصه ۳روز تهران موندم و با پرواز صبح جمعه برگشتم بیرجند.حدود۶۰کیلومتر جاده رو به طرف نهبندان طی کرده بودم که موبایلم زنگ خورد...کارمند فرودگاه بود که گفت من و یه آقای جوان دیگه ساکهای کوچیک و تابلومونو که کاملا شبیه هم بودنداشتباهی جای همدیگه برداشتیم...
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ ساعت 23:11 توسط هاشم
|
پیام وصل محفل ذکریست در فضای غربت اکنون، پیرامون موضوعاتی که گاه بیان کردنشان فاصله ها را کوتاه میکند. دراین صراط ، حرکتی به سوی رشد را آغاز کرده ایم .